تبليغاتX
I should glad of another death

I should glad of another death

باز هم محرم و خون و عشق و حسین ابن علی...

دیگه خودتون می دونید عاشق این نوحه هستم

دل خون تر از ابر و طوفان

               غمگین تر از باد و باران

                                مانده به راه برادر تنها ترین چشم گریان...

امسال که خیلی دلم گرفته از خیلیا ِخیلیا که ازشون انتظار نداشتم ...بعضیا هم خودشون میدونن منظورم کیه ...اما به هر حال باید گذشت...منم می گذرم شاید خدا از من گذشت...

امروز تولدم بود صد البته مثل هر سال نبود خیلیا که اصلا نمی دونستن نیلوفر نامی روکره زمین وجود داره ...به هر حال از همه اونایی که به یادم بودن تشکر می کنم و به داشتنشونم افتخار می کنم

امیدوارم امسال منو هم دعا کنین...

یا علی

+نوشته شده در 2009/12/24زمان شکستنم2:22 AMخون بازی نیلی | |

به شروع جاده خیره می شوم...شب زیبایی است انگار فروردین است... نسیم چه زیبا می وزد درختان چه زیبا سرود زندگی می خوانند و ماه امشب چه خیره کننده می درخشد...رازی در میان است...از درختان ونسیم و ماه دل می برم  باید بروم ...راه طولانیست...

اینجا شروع جاده است و من انگار تنهای تنها نیستم...صدای دلتنگی غریبه ای در میان سرود درختان فریاد می کشد...به جاده خیره می شوم این بار تند تر می روم شاید به تمام وجود          می دوم...به تو می رسم لبخند می زنی شاید راز این قصه تو بودی باید برویم راه طولانیست...

تا بی نهایت می گویی و تا بی نهایت می شنوم انگار از این جاده دل پری داری...من اما با حضور تو جاده را به فراموشی سپرده بودم...چه تند می روی و چه ارام می ایم...عجله تو صبر من شاید این اغاز قصه است...ارام می شوی و از عشق می گویی و من...سکوت می کنم عاشق شدی و من مجنون تو بودم قصه لیلی و مجنون بود انگار باید برویم را طولانیست...

به دو راهی می رسیم وقت وداع است پیمان وفاداری می بندیم چه سخت دل می کنی از من ومن چه اسان می روم ...با شوق دیدن دوباره و با غم جدایی اشک میریزم اما تا  صبح دیدار راه طولانیست باید بروم... از فکرو یاد تو جاده کوتاه می شود انگار انتهای دو راهی است...

تو چه زیبا در انتظار مانده بودی ...ما جه بیزار در انتظار مانده بودی...من عاشق تر از مجنون تو اما...؟ رازی در میان است...مرا می بینی از دورمن میدوم اما تو بی وداع می روی عکست را روی زمین به یادگار گذاشته بودی...من می دوم اما تو نیستی مثل یک خواب...باید بروم راه طولانیست...

به جاده خیره می شوم بی رحمانه زل می زنم به شب شروع تو...شب دیگر زیبا نیست نسیمی نیست درختان در سکوت مرده اند ماه دیگر نمی خندد انگار پاییز است...رازی دز میان است راز ان دوراهی...من محو قصه بودم قصه انگار قصه شیرین و فرهاد بود نه لیلی ومجنون...من اما فرهاد تو بودم و تو جه بی رحم بودی...

انتهای جاده معلوم است پاهایم اما یاریم نمی کنند... به جاده خیره می شوم به پایان زندگی...چشمانم را ارام ارام می بندم اشک هایم دیگر خشک شده اند انگار جاده مرا در بر گرفته...سردی جاده را با تمام وجود حس می کنم عکست در دستانم می لرزد ...انگار به خواب مرگ رفته ام...

+نوشته شده در 2009/12/15زمان شکستنم1:20 AMخون بازی نیلی | |

در میان شهر  مرگ من هیچ عاشقی نمی اید

هیچ کس راهش را به این سو کج نمی کند

اینجا من ارام ارام میمیرم

اما هیچ کس حتی مرگ مرا لحظه ای درک نمی کند

اینجا انقدر منتظر می مانم تا شاید

کسی جسدم را بیابد وکسی دراغوش خاک رهایم کند

اینجا من ارام ارام به یادت میمیرم و

تو لحظه درک نمی کنی

حتی لحظه ای مرا به یاد نمی اوری

حتی لحظه ای...

+نوشته شده در 2009/11/21زمان شکستنم2:15 AMخون بازی نیلی | |

ادمی

جاده احساس غریبیست

تولدی تا مرگ...

دفتری

شاید

تنها

یک برگ....

...

+نوشته شده در 2009/10/5زمان شکستنم5:48 PMخون بازی نیلی | |

به نام آنکه اگر حکم کند همه محکومیم .

سلام . خیلی وقت بود که نبودم . دلم براتون تنگ شده بود اما توفیقی دست نمیداد که در خدمتتون باشم .

خلاصه این که امروز اومدم . این نوشته رو هم از ته ته دلم  براتون کادو کردم تا بهتون هدیه بدم.

راستی من حتی برای تبریک گفتن به هادی هم آپ نکردم . ولی حالا با اینکه ماه ها از ورود ش به    گروهمون میگذره امیدوارم که تبریک گرم منو پذیرا باشه .تازه یه تبریک دیگه هم بابت تولدش بهش بدهکارم .تولدت مبارک

اینا هم مال دوست عزیزم نیلوفره . اگر فکر کردین که اینا رو دارم بهش میدم تا به خاطر این غیبت طولانی دعوام نکنه سخت در اشتباهید . چون من دقیقا به همین دلیل دارم بهش گل میدم .

اگر لطف کنید و هدیه ی منو بخونید ممنون میشم .

به نام دوست

 

قطار آرام می رود .

تو می آیی  . پر از لبخند  . با رسالتی نا معلوم  . با امیدی در کوله بارت . با مقصدی پر از رنگ.

قطار آرام می رود .

دیگر سر از بستر خردی برآورده ای . چون جوانه سبز شده ای ...از مقصد دور می شوی .

قطار آرام می رود.

در ابعاد خیال خویشتن ،در گوشه گوشه ی افکارت به نظاره  می نشینی . گرم تماشای معرکه های در گذری .

قطار آرام می رود .

به منزلگه پرواز می رسی .صدای قلبت به گوش آسمان غزل می خواند . گرفتار ایستگاه شده ای. دست و پا می زنی . به خواسته های ناخواسته ات چنگ می اندازی . گویی که مشتت پر از ارمغانی است  بی نظیر . چشم از نگاه می بندی تا اینکه در تردید مه آلوده ی ابهام گره ی انگشتانت را باز می کنی و تنها زرق وبرق آن تحفه ، نصیب چشمانت می گردد.

قطار آرام می رود.

سخنی ناگفته آزارت میدهد ... باری به دوشت سنگینی می کند ... هر چه در جستجوی پاسخ این سوال تقلا می کنی ؛ نمی یابی که نمی یابی . به گمانی که شاید جوابی در انتظار سوالت نیست .

قطار آرام می رود .

و تو همچنان ، در سکوت خاموش شهر، از مزار خاطره ها عبور می کنی ؛ ودر پس اندیشه  ی اقبال "آسمان"را به خاک می سپاری.

قطار آرام می رود .

قوت جانت ، به آغوش خستگی پناه می برد .گویی به پایان می روی؛ به خانه ی در انتظارت . راستش  ولوله های این پرسش که پایان در کدامین مقصد سکنی گزیده است فکرت را آشفته می کند .اما هیچ رنگی از مقصد درخاطرت نیست .

فطار آرام می رود.

پشت سرت را نگاه می کنی. می شود گفت از سفر شادی . از همسفرانت ،ایستگاه هایی که از آنها گذر کرذی .از پلهایی که شاید، پس از رفتنت فرو ریختند. از رود هایی که شاید باعبورت ،سربه طغیان گذاشتند.از بیابانهایی که آرام ،رفتنت را مینگریستند .حتی از کودکانی در مسیر،که سنگهای کوچکشان بدرقه و سوغاتی راهت می شدند ...

به همین ها خلاصه شده ای . به همین مسیر چند ده ساله .

به انتها نزدیک می شوی ؛بی آنکه ردی از خویشتن بر پیکره ی راه حک کرده باشی .

قطار آرام می رود .

بی آنکه در عبور ساکت و سردت ،اشک های گرم بارانی را کنار زده باشی .

بی آنکه زردی را سبز کرده باشی،بی آنکه بال وپری در آسمان رهایی زده باشی .بی آنکه حتی سوالت را پاسخی یافته باشی. سوالی که از تو می پرسید:سفر ، از چه رویی آغاز شد ؟

قطار آرام می رود .

آرام آرام به بودن عادت کردی . به دم عادت کردی .به بازدم هم همینطور .

وقت رفتن نزدیک می شود . اما مسافر سالخوردگی ...

مهمان ناخوانده آیا مزاحم زندگی ات شده است؟؟؟؟؟؟؟؟؟

قطار آرام می رود .

واین تویی که برای نخستین نزاع جدی افکارت ،به دنبال راه چاره می گردی .

به دستانت دلخوش میشوی . به تحفه ای که در مسیر با خودت آورده بودی .

بار دیگر به کوله بارت سری می زنی .همانجاست که پایت سست می شود و توان زانوانت از کف میرود .آخر همانجاست که می فهمی برق تحفه ات، برق تحفه ی گناه آلودت ، از چشمان هوس های بی ثمری نشات  میگرفت  که راهت را از کجا ، به ناکجا آباد کشانید .

بار دیگر کوله ات را می نگری .امیدی نیست .تمام امیدت را خرج کرده ای .تمام ایمانت را هم همینطور .

به غفلت های کرده ات می اندیشی و یاری های نکرده ات .برای آخرین بار به کوله ات می نگری . جیب کوچکی  بر روی آن نشسته است . به دستانت می نگرد.

قطار آرام می رود .

نمی دانی باید آن را باز کنی یا نه .در سرانجام نبرد تردید، باز کردن پیروز می شود. با ترسی  عمیق که رعشه بر جانت می اندازد ، برگه ی سبزی را که در آن  است بیرون می آوری .دلت با صدای بلند ،نوشته را قراأت  می کند.

از آسمان به زمین: بنده ی من،در های توبه برای همیشه باز است . به آغوش من برگرد .                                               (چشم انتظار همیشگی تو، خداوند )           

گور شرم را برای خودت ، با دستانت می کنی .اگر غیرتی در وجودت باشد  همان دم خویشتنت را به خاک می فرستی ؛ به نبش قبر آسمان می ایستی و آن را از سایه های تاریک مرگ امید در قلبت بیرون میکشی . همان زمان کوتاه کافی است تا به سوگ  فرصت های پرپرشده ات  به ناله بنشینی .

بار دیگر صیحه ی وحشتناکی از پشت سرت بانگ بر می دارد :

 قطار آرام می رود .ایستگاه آخر . مسافر محترم !لطفا پیاده شوید . اینجا ته ماجراست . ارادتمند شما مرگ .

اما نه رفیق، صبر کن . برای بقا خلق شده ای . قیمتت بهشت است  . رسالتت چه میشود ؟

این ماجرا به  زعم من می تواند به این تلخی ها هم نباشد . مرگ انقدر ها هم وحشتناک نیست.

کافی است نگاه دوباره ای به قصه  بیندازیم. درست به همانجایی که فراموشی  همسفرمان شد . به همانجایی که  رسالت عشق را از خاطرمان بردیم .

بیا حکایت کنیم از لحظه هایی که می شود خوش ساخت . بیا از خواب برخیزیم . نگاهی به دور و برت بینداز فرصت کمی باقی است ، ولی شاید با آن خداوند مهربان  برای( آدم شدن) ، کافی باشد .

 

                                                                                                   التماس دعا .یا علی مدد

 

 

+نوشته شده در 2009/9/10زمان شکستنم4:39 PMخون بازی محیا | |

سلام به همه

تو این مدت کم با هادی نویسنده جدید وبم اشنا شدین فردا یعنی ۱۸ شهریور تولدشه

اما هادی فکر نکنم دیگه اینجا بیادو اپ کنه فقط اومدم که تولدش رو تبریک بگم

تولد مبارک هادی جان

امیدوارم همیشه موفق باشی اگه یه روزی یاده ما کردی بدون من همیشه به یادتم

به امید خوشبختی و سلامتیت نویسنده خواب مرگ...

+نوشته شده در 2009/9/8زمان شکستنم0:31 AMخون بازی نیلی | |

اه ای عشق باز هم وفادار بمان به معشوق

باز هم بمان در کوچه های دلم

باز هم زیر باران هم قدم معشوق شو

باز هم بی صدا مرگ را فریاد بزن

باز هم بگو دوستت دارم و برو

که شاید قسمتت مرگ شود یا تا ابد تنهایی...

+نوشته شده در 2009/8/25زمان شکستنم2:26 AMخون بازی نیلی | |

 

باز بی صدا در خود شکستم

باز هم غم نامه ام را گشودم

تا بنویسم غمم را با سرخی خونم

با سردی جسمم...با دستان خسته از نوشتنم

می نویسم از تو ای غریب اشنایم

می نویسم از مهرت از وفایت

می نویسم تا بدانی بی دلیل عاشق و دیوانه نگشتم

بی دلیل دوباره نغمه های عشق را از بر نکردم

می نویسم... اری مینویسم تا اگر دور از خیال چشمان پاکت رالمس نکردم

ارام در اغوش خاطره ها به خواب مرگ بسپارمت...

+نوشته شده در 2009/8/12زمان شکستنم0:40 AMخون بازی نیلی | |

سلام دوستای عزیز.

شعر استاد بهرامیان رو امروز میذارم توی وبلاگ . خیلی دوست دارم این شعر رو.

ایشالا که شما هم دوست داشته باشین . با عرض احترام و آرزوی سلامتی به بعضیا ...

 

پیشنماز

  آمد درست زیر شبستان گل نشست                    دربین آن جماعت مغرور شب پرست

یک تکه آفتاب نه یک تکه از بهشت...                حالا درست پشت سر من نشسته است

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست                این سومین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته اذان و من و های های های                      الله اکبر و انا فی کل واد ... مست

سبحان من یمیت و یحیی و لا اله                      الا هو الذی اخذ العهد فی الست

یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم)           او فکر می کنیم در این پرده مانده است

..................................................

سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو                با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست

دل می بری که...حی علی ...های های های         هر جا که هست پرتو روی حبیب هست

بالا بلند ! عقد تو را با لبان من                     آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست

باران جل جل شب خرداد توی پارک            مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست

آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پرید       نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سبحان من یمیت و یحیـــــــــــــی و لا اله         الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست

سبحان رب هر چه دلم را ز من برید           سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست

سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده        سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...       سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و ایاک نستعین          تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است

مغضوب این جماعت پر های و هو شدم          افتادم از بهشــــــــــــت بر این ارتفاع پست

***

یک پرده باز بین من و او کشیده اند               (سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

 

+نوشته شده در 2009/7/30زمان شکستنم1:32 PMخون بازی هادی | |

سلام به همه دوستان

من اومدم که باز یه مطلب جدید بزارم. چند وقتی هست که یه خورده

تنها شدم اما چه میشه کرد . باید تحمل کرد .

هر تنهایی بالاخره یه روزی تموم میشه . دلم گرفته بود این متن رو دیدم

دوست داشتم شما هم بخونیدش . این هم از آپ جدید .

ایشالا که هیچ وقتی تنها نشین مخصوصا زمانی که واقعا به کسی نیاز دارین.

خدانگهدار همگی

-------------------------------------------------------------

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،
بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

 
عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست،
بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

 

+نوشته شده در 2009/7/8زمان شکستنم6:59 PMخون بازی هادی | |